|
از چشمه ي خورشيد شنيدم،صداي ملکوتي
آسمان را که تو را فرياد مي زد (يا مهدي(عج)).
در وراي باورها و در پس
شگفتي ها به تو پناه بردم (اي خداي من).
در سکوت سراسيمه شب و در اوج ملکوت
صداي تو را در قلبم مي شنوم،دلم مي خواهد اسير هواهاي نفساني خودم
نمانم و راهي به سوي آسمان بيابم .
در دنيايي که آدم ها بر سر هيچ و پوچ مي جنگند و بوي خوش انسانيت
از دست رفته و شيطان راهي براي حکومت بر قلب هاي بشر پيدا کرده ،
چگونه از جاذبه آن امام همام که واسطه ي آسمان ها و زمين است در پس
حجب هاي گوناگون بهره برم يا چگونه با مردمي که از دورترين مکان ها
به کور سويي از شعله ي نوري در وراي آن حجاب هاي کهنه مي
نگرند،دوستي کنم يا چگونه چون آب روان باشم و چون باد وزان يا
چگونه جام مي از ساقي رضوان بگيرم و با نسيم صبح هم زبان شوم و
قطره هاي شبنم را چون اشکي زلال بر چهره بپاشم و با آن سيرت خود
بشويم نه صورت خود را و در ماوراي هستي پرواز کنم چون آن کبوتر
سپيد بي نام و نشاني که خود را از قفس رهانده.
آري من چون آن مرغ دريايي گشته ام که بدون وجود باد اسير زمين گشته
و قادر به پرواز کردن نمي باشد و يا چون آن طوطي در قفس که بدون
شنيدن سخن دوستان نتواند خود را از قفس برهاند و يا چون آن مرغ عشق
سرگشته که به تازگي خود را از قفس رهانده ولي افسوس که آنقدر در
قفس مانده که پرواز کردن را فراموش کرده و يا چون آن قمري شکسته
بالي که چون خواست پهناي آسمان را بشکافد و در اوج آسمان ها پرواز
کند،برق آسمان او را گرفت زيرا او آنقدر قدرت نداشت که آنچنان با
نور در آميزد که چون آن داستان پروانه و شمع خود را با نور يکي کند
، پس اي نور دو ديده بيا و با آمدنت نشاط هستي و عشق را به موجودات
روي زمين هديه کن به اميد آن روز که در پرتو نورت بتوانيم از چنگال
رذالت ها و پستي ها خود را برهانیم و در اوج باور ها در نور زيباي
هستي به پرواز در آييم.
 |